نمایشنامه : کجایی ای جوانی که یادت بخیر
آموزگار داستان را به این صورت شروع به خواندن می کند . روباه پیر، که حالا موهای بدنش ریخته است و موقع راه رفتن تلو تلو می خورد از زور گرسنگی تصمیم می گیرد که شبانه و بی سرو صدا وارد روستا شود تاشاید بتواند
غذایی به دست آورد . به همین خاطر آرام و یواش وارد یکی از خانه های کناری دهکده می شود او نیاز به استراحت دارد تا بتواند با یک حمله سریع مرغی را بگیرد . به همین خاطر دنبال محلی می گرد د تا دور از چشم دیگران باشد .بالاخره یک انبار کاهی را پیدا می کند و در گوشه ای از انبار دراز می کشد تا خستگی از تن بیرون کند ولی بر اثر گرسنگی و خستگی زیاد به خواب عمیقی فرو می رود .
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 20:17 توسط محققی