نمایشنامه حسنی

بنام خدا

نمایشنامهحسنی نگو یک دسته گل

آموزگار : توی ده شلمرود ،حسنی با پدر و مادرش زندگی می کرد او خیلی تنبل بود و هرکاری را که پدر و مادرش می گفتند انجام نمی داد موی سرش بسیار زیاد و کثیف بود ، ناخن هایش دراز بود و همیشه دست و صورتش کثیف و خاکی بود

بابا : حسنی می آیی بریم حماّم

حسنی : نه نمی آیم

ادامه نوشته

نمایشنامه الاغ آواز خوان

نمایشنامه: آواز الاغ

قصه گو  : روز به نصف رسیده بود و آسیابان در حالی که بار سنگین گندم را از روی دوشش به زمین می گذاشت با خود بلند بلند می گفت

آسیابان : این  الاغ دیگر به دردم نمی خورد با ید از خانه بیرونش کنم من کاه و یونجه ي اضافی ندارم که به اوبریزم اصلا نمی تواند بار ببردفردا این خر را به صحرا می برم تا در آنجا خوراک حیوابات درندّه شود

قصهّ گو  : الاغ حرف های اسیابان را شنید و با خودش گفت

ادامه نوشته

نمایشنامه گرگ نادان و الاغ دانا

نمایشنامه: گرگ و الاغ

 یک چمنزار زیبا و قشنگ ، با گل های رنگارنگ و درختان بسیار در کنار یک کوهستانی قرار داشت . و الاغی در چمنزار مشغول به چرابود

 الاغ : به به ، چه علفهای تر و تازه ای حال می ده برای خوردن

گرگ : وای از گرسنگی مردم ، چند روزی است که غذا نخوردم

 

 

 

ادامه نوشته

نمایشنامه کجایی ای جوانی که یادت بخیر( قصه روباه پیر)

نمایشنامه : کجایی ای جوانی که یادت بخیر

 

آموزگار داستان را به این صورت شروع به خواندن می کند . روباه پیر، که حالا موهای بدنش ریخته است و موقع راه رفتن تلو تلو می خورد از زور گرسنگی تصمیم می گیرد که شبانه و بی سرو صدا وارد روستا شود تاشاید بتواند

غذایی به دست آورد . به همین خاطر آرام و یواش وارد یکی از خانه های کناری دهکده می شود او نیاز به استراحت دارد تا بتواند با یک حمله سریع مرغی را بگیرد . به همین خاطر دنبال محلی می گرد د تا دور از چشم دیگران باشد .بالاخره یک انبار کاهی را پیدا می کند و در گوشه ای از انبار دراز می کشد تا خستگی از تن بیرون کند ولی بر اثر گرسنگی و خستگی زیاد به خواب عمیقی فرو می رود .

ادامه نوشته